از سرکار خسته اومدی پیشم. اومدم خستگیتو بگیرم. کنارت دراز کشیدم. کولر رو روشن کردم.برات شعر خوندم. جک گفتم .خاطره گفتم.آهنگ پخش کردم. با ذوق اینکه برات میدم هرکاری ازم برمیومد انجام دادم. اما .... بعدش یکی از کارام ناراحتت کرد و گفتی تو امروز کلا منو گیر آوردی و مسخره کردی
ناراحت شدم. حس کردم جای مفید بودن اذیتت کردم....
باز با شوخی و مسخره بازی ازم عذرخواهی کردی و حالمو جا آوردی.
الان که حال خوبه میتونم درموردش خوب بنویسم.خوب ببینمش و خوب تحلیلش کنم.
من نباید زیادی بهت ور میرفتم. اینجوری هم زیبایی تک تک کارام دیده نمیشه هم لوث میشه.
یکی ازون کارا برای توجه بهت و گرفتن خستگیات کافی بود.
باید بیشتر باهم حرف بزنیم باید بدونم واقعا وقتی خسته ای دلت چی میخاد . ازت پرسیدم گفتی هیچی.
تو هنوز خیلی خودت رو نمیشناسی تا خوب خودت رو گزارش کنی اینو توی موارد دیگه هم دیدم.
اما آخرش این که سعی کردی حالمو جا بیاری و با یه کار اشتباهی که کردن کل کارم رو زیر سوال نبری ،واقعا لذت بردم.
خدا به من کمک کنه بیشتر یاد بگیرم.
خدا به ما کمک کنه
به اصلاح و زنده شدن این رابطه عاشقانه.
برچسب:
نویسنده: آیلین پارسامنش